چه بگویم نا گفتنش بهتر... !

غریبی آشنا... از دیاری نه چندان دور...با کوله باری حرف ناگفته...

اومدم خداحافظی کنم...تا بعد از کنکورم... دعا کنید من نمونم و کلی عذاب وجدان...که اگر امسال زیر 1000 نشم همه می زنن تو سرم که آخه....دیگه مامان بابام را چی کار کنم که هی گفتن برو عمرت حیف و من....فقط کسایی حرفم را میفهمن که تفاوت مدرک تهران و آزاد را قبول دارن...کسایی که برای تلاش و تواناییشون ارزش قائلند...دعا کنید برام...که من با کلی مخالفت موندم پشت کنکور...دعا کنید برام... برای این که راه درست را تو زندگیم تو این برهه از زمان برم بیشتر دعا کنید...دوستتون دارم...موید باشید و سر بلند...ناراحتبامن حرف نزن... .

نوشته شده در جمعه ۱٥ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط نوشین نظرات () |

ما برای جهان سومی نبودن نه نیازی به جنبش هایی سبز داریم نه نیاز به انرژی هایی هسته ای مانند نه نیاز به شعارهایی چون نه غزه نه لبنان و نه نیاز به ماهواره هایی همچون امید ونه به کوبیدن به دهان دشمنانی چون آمریگا و اسرائیلکلافه و نه نیاز به دین ستیزی و نه حتی نیاز به مدرن ترین علم روز دنیا...افسوس

ما فقط نیاز به یک جنبش فکری در تقابل جهل داریم...افسوس

نه افراطی گری دین دوستان کار به جایی خواهد برد و نه سعی دین گریزان... نه تلاش سبزی ها کار گشا خواهد بود و نه راهکارهای دولتیان...آخ

ای کاش همه ی آنان که دلشان به حال این دیرین ترین کشور و پر محتوا ترین فرهنگ می تپد پشت به پشت هم فکری به حال جهل مردمان این سرزمین می کردند...تا آن زمان که جهل سایه بر افکار مردم عامی افکنده پیشرفت جایی نخواهد داشت...خنثی

ما و مردمی افتاده در مردابی به نام جهل...جهلی مذهبی ...کار به جایی نخواهیم برد...جنبشی به نتیجه نخواهد رسید مگر آنکه فکری به حال تفکر مردمان این سرزمین شود...ابرو

شاید همان ناگفتنش بهتر بود...اما ...بغضی در گلو دارم بس عظیم....ناراحت

پی نوشت: برای جلوگیری از سوء تفاهم میگم من طرفدار جنبش سبزم...تنها جنبشیه که باعث اتحاد حداکثری مردم بودهساکت

موید باشید وسربلند...خیال باطل

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ توسط نوشین نظرات () |

سلام...

سلامی به عریانی پاییز...

مدتهاست قلم به دست نگرفته و ننوشته ام... گویا این روزها من نیستم... گویا هر روز دورتر و دورتر می شم از خودم... گم کردم نمیدونم چی رو اما یه چیزی کمه تو زندگیم... حتی درس خوندن هم سخت شده... الان هم تو اتاقی نشستم که ثر از کتاب و دفتر و شال و مانتو و... و همه روی هم... و من حتی به قدر زدن گوشیم به شارژ حوصله ندارم و یک روزه که خاموشه...گویا دارم با نوشینی که به خاطر شیطنت بیش از حد تو ١٢سال تحصیل ١٠تا مدرسه عوض کرده و همیشه در شرف اخراج از مدرسه بوده خداحافظی میکنم...من همون نوشینم؟؟؟؟؟؟؟ دارم تکراری میشم... دیگه حتی پیگیر مسایل س ی اس ی  (نمیشه گفت) هم نیستم... نمیدونم چمه از بعد از اون کنکور کزایی که حقم را زحمتم را به خاطر حماقت یه عده دیگه از دست دادم هر روز بدتر شدم... خدایا به تو محتاجتر از همیشم...خواستم بگم چرا نیستم... چون حرفی نیست برای گفتن.... به همتون سر میزنم اگر کامنت نمذارم دلیل بز سر نزدنم نیست... دوستتون دارم...ماچ شمام برای من و روزگارم دعا کنیدناراحت

بای تا های... .

نوشته شده در سه‌شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ توسط نوشین نظرات () |

Design By : Night Melody